|
کفـشــــــــــــــــدوزک | ||
|
هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم ساکم را بر میدارم و به راه می افتم این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد .......
می خواهم از تو متنفر باشم به همین سادگی [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 1:24 ] [ باران.تنها ]
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم. احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد. شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند. گویی از کنار لحظه ها می گذرم این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم. انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذاکه در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.همه چیز در ذهنم معلق است. در باره همه چیز میتوانم بنویسم و لی نمی دانم چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود و موضوع اهمیتش را از دست می دهد. آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سردکه دیگر میل نوشیدنش را ندارم. حالت آدمی را پیدا می کنم که دیر سر قرارش رسیده باشد............مثل همیشه.....
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 1:22 ] [ باران.تنها ]
نوشته شده در ۲۶اسفند۱۳۹۰ امروز ، چرکنویس ِ پک ِ یکی از نامه های قدیمی راپیدا کردم!
نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سرهم چه کیفی دارد!
آه!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تو اند!
امشب از آن شبهایی است که دلم دوباره بی کسی هایش را به یاد آورد....
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 1:18 ] [ باران.تنها ]
بگذار سخن بگویم.... بگذار تهی شوم از درد که گفتن خوب است و از تو گفتن خوبتر....
هر چند که آینه کلام مرا بر مهتابی باورت نخواهی نشاند.. بگذار سخن بگویم.حتی نخواهی و نشنوی اگر...و اگر نه... چه کسی تنهایی مرا باور خواهد کرد؟ کدام باران در کجای جهان بغض بی قرار مرا خواهد بارید؟ اینک منم! پر از شکستن و سوختن ...با کوله باری از شیون....ببین چه تلخ ایستاده ام بر استوای تنهایی خویش! آه....... من شکستم از پرتاب سنگ پاره قهر تو و مرگ بهار را در برگ ریز نگاه تو باور کردم و سوختم در حریق دستهای تو...... با این همه ...من مرگ خویش را هرگز باور نخواهم کرد.....
[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 17:55 ] [ باران.تنها ]
فریاد می زنم... حنجره ام آتش می گیرد و خاکسترش آوازی است که با موسیقی غمگینی همبستر میشود و به شکلی گناهکارانه دوستت دارم را متولد می سازد.. تقصیر من نبود.... آی.....! می خواستم سه چهارم احساسم را بنوازم چهار چهارم زندگیم شد فرود مذکر چشمهایت. من با خودم بودم در تفاهم با سکوتهای پی در پی ملودی ساختگی این روزها... تو که تمام سیاه های زندگیم را چنگ زدی بی سکوت می نوازمت بی سکوت......
قابل توجه دوستان علاقه مند به عرصه هنر و موسیقی: کنسرت گروه رایا -با اجرای ۱۰ کار با سبکهای مختلف پاپ و کلاسیک. پنجشنبه و جمعه ۲۹ و ۳۰ از ساعت ۷-۹ شب کاخ نیاوران.مجتمع مهک .و تک نوازی و دوئت گیتار با اجرای بنده حقیر... [ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:10 ] [ باران.تنها ]
سلامم را که خوشبوتر از درخت نارنج و زیباتر از فرداست بپذیر.....
نمی دانم چگونه بگویم...هر گاه یادت در آغوش لحظه هایم به رقص در می آید.قلبم با کلام شیرین سکوت فقط تو را می خواند... تو را می خواهم...تو را که از من با من مهربانتری...تو را که در چارچوب نگاهت مهربانی قاب شده و با هر لبخندت هزاران پروانه با شوق در دلم به پرواز در می آید.... با من چه کردی ای آشنای غریب؟ با من چه کردی که پشت پا زدم به هر آنچه که می خواستم و فقط تو را برگزیدم؟با من چه کردی که از دیار خود کوچیدم و در آغوش عشق خزیدم؟ لحظه ایی نگاهت را به چشمانم.مهرت را به قلبم...و حضورت را به لحظه هایم ببخش تا با تمام وجود تو را و حضورت را حس کنم و مست عشق شوم.... آوای مهر را که نواختی مسحور شدم.وقتی به سویم آمدی با کوله باری از عشق .با سبدی از گلهای سرخ لبخند و با یک دنیا صداقت و با یک جهان وفا و با بیانی سرشار از کلمات زیبا سحر شدم... تو گنجینه عشق را دل و یاقوت لبخند را بر لب داشتی و من چشم بستم بر هر آنچه غیر تو بود.. آه.... امروز از تو رنجیده ام....دلم شکسته.احساس می کنم تنها مانده ام.تنهاتر از همیشه!!!! خود را با چه فریفته ام من؟با پیکر بی جان عشق و یا روح نا آرام تنهایی ام؟ عشق را به من دادی و زندگی را از من گرفتی... با سر انگشت خیالم تصویرت را بر آیینه غبار گرفته ذهنم حک می کنم.هر دم موسیقی یاد تو در گوشم نجوا می کند.این دل را مشکن که دل شکسته چون پیکر بی جانی است که حتی دمیدن روح عشق نیز او را به زندگی باز نمی گرداند.با رنگ زلال اشک بر بوم گونه هایم تصویر روشنی از تنهایی می کشم... من تو را تازه یافته بودم...تازه مفهوم عشق را فهمیده بودم.تازه.از تنهایی بریده بودم.آرامش را در آغوش عشق تجربه کردم.روشنی را در چشمان صداقت دیدم.حلاوت با تو بودن را در کام جانم حس کردم..... اما تو رمیدی...عشقت چون غزالی بادپا از صحرای دلم گریخت.یادت چون کبوتری سپید از بام ذهنم پر کشید .مهرت چون غنچه ایی سرخ در باغچه دلم پژمرد و من مردم...با رفتن تو زندگی ام رفت.نابود شد. سوختم در آتش فراق و جز خاکستری از من باقی نماند...
[ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 2:27 ] [ باران.تنها ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||